أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

144

تجارب الأمم ( فارسى )

فرستاد و دستور داد تا نامه‌اى را كه به منذر فرستاده‌اند ، منذر خود پاسخ نويسد . منذر به جوانوى گفت : - « نامه‌اى را كه آورده‌اى خوانده‌ام و در آن انديشيده‌ام . نعمان نه از من كه از بهرام شاه فرمان گيرد و هموست كه نعمان را به سوى شما فرستاده و فرمانى داده است كه ناگزير به كار خواهد بست . چه ، پس از يزدگرد پادشاهى به پسرش بهرام رسيده و كس را در آن بهره‌اى نباشد . » جوانوى چون سخن منذر بشنيد و شكوه و زيبايى چهرهء بهرام را و شيوايى سخن‌اش را به ياد آورد دانست كسانى كه به گردانيدن شاهى از بهرام راى زده‌اند شكست خورند و سخن‌شان به جايى نرسد . منذر گفت : - « پاسخى ندهم . ليك اگر بخواهى به كوى شاهان رو ، و با بزرگان و نژادگان و والاتباران ديدار كن و آن چه زيبنده است در ميان نه ، كه هرگز راى تو را بر زمين ننهند . » منذر ، جوانوى را بازگردانيد و آماده شد و فرداى آن روز خود با بهرام و سى هزار سوار دلاور تازى به دو شهر شاه‌نشين رفتند . چون بدان جا رسيد مردم را گرد كرد . سپس بهرام بر اورنگى زرين و گوهرنشان برنشست [ 81 ] و منذر بر دست راست وى جاى گرفت . آن گاه بزرگان ايران زبان به سخن گشودند و از خوى بد و شيوه‌هاى زشت يزدگرد براى منذر سخن‌ها گفتند كه : - « وى كشور را ويران كرده و بسيار كسان را به ستم كشته است ، چنان كه شمارهء مردم كاستى گرفته است . » از كارهاى زشت او بسيار گفتند و افزودند : - « اگر در بازداشتن فرزندان يزدگرد از پادشاهى هم‌پيمان شده‌ايم از همين روى بوده است . اينك از تو اى منذر ، در مىخواهيم كه در كار پادشاهى ، ما را به چيزى كه خوش نمىداريم وادار نسازى . » منذر روى به بهرام كرد و گفت : - « تو از من سزاوارترى كه پاسخ گويى . » آن گاه بهرام گفت : - « دربارهء يزدگرد در هيچ يك از سخنانى كه گفته‌ايد ، دروغ نزده‌ايد ، كه از آغاز بر من